تبليغاتX
قله آبی
 
قله آبی
 
 
گاه نوشت
 
من همیشه غذاهایی رو میخورم که بهم صدمه میرسونند. امروز دیدم یه تارت توت فرنگی بهم نظر بدی داشت.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 4:31  توسط دون  | 
خیلی عجیب نیست که کارت اعتباری آدم سر از ظرف ظرف زرشک پلو با مرغ در بیاره. قبلا هم در اتفاق مشابه پاسپرتم رو روز دومی که گرفتم از ظرف ماست و خیار کشیدم بیرون. یادش بخیر ماست خیار خوشمزه ای بود.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:24  توسط دون  | 
از یک دسته از آدمها خیلی بدم میاد. اونم اونهایی هستن که هنوز جمله اول رو که نگفتی باهات انگلیسی صحبت میکنند. برای این دسته آدم میخواد با صورت بره تو دماغشون. یه دسته دیگه هم هستند که جمله اول رو که بگی، جمله دوم رو باهات انگلیسی صحبت میکنند. باز خوب نیست ولی قابل تحمله. یه دسته دیگه هم داره ک...

پ.ن : فیلم آخر انیمیشن پیکسار به اسم UP رو دیدم. انیمیشن رومانتیک و بسی درام و سافت. به پسرها خیلی پیشنهاد نمیشه.

پ.ن دو : اه اه چقدر زشت شده اینجا

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:11  توسط دون  | 
نه خیر !! این کابوس انجام و به قولی اتمام پروژه در هیچ مقطعی دست از سر ما بر نمیداره. عین بختک هر روز از صبح تا شب می افته روی آدم که باید به فکر این باشی که پروژه به کجا میرسه.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:33  توسط دون  | 
فعلا خیلی فرصت ندارم که روی قالب این وبلاگ کار کنم. همینطوری هم احساس میکنم باید چهل و هشت ساعت در شبانه روز داشته باشم تا بیست و چهار ساعت دوم را بگذارم برای درس خواندن. آما اینشالا سر فرصت یک دستی به سر و روش میکشم. فعلا این قالب سازمانی را داشته باشید.


پ.ن : با سلام خدمت دکتر آ ممدقلی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط دون  | 
بعضی مواقع موصوعات بسیار پیش پا افتاده میتواند آدم را خیلی خوشحال کند. به عنوان مثال دیروز بعد از سه روز دوچرخه سواری و چند موقعیت جدی در لت و پار کردن مردم، متوجه شدم که دوچرخه ام بوق داشت :دیی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:7  توسط دون  | 
1 - عرض میشه که آقا ما امروز تفحصی در مطالب پارسال خود داشتیم که ببینیم بالاخره اون برنامه ریزی عید رو پیدا میکنیم یا نه. بعد دیدیم که خیلی مطالب جالبی بود و کلی لذت بردیم. دیییی

2- حالا که بعد از عمری تصمیم گرفتم که یه دستی به سر و گوش و شکل این بلاگ بکشم، بعد نیست که همیجا اعلام کنم که ما حکماً، اسماً، رسماً، شرعاً، فقهاً و کلاً دوست دختر دار شدیم. البته لزومی به معرفی کردن نیست چون اونایی که منو میشناسن، ایشان رو هم حتماً میشناسن. اونایی که منو نمیشناسن، خب نشناسن. بنابر این از این پس شئونات اسلامی را لطفاً رعایت کنید اینجا.

3- اما نظر به اینکه این چند وقت تراکم کاغذ بازی  و برخورد اداری من به شدت بالا بوده، تصیمیم گرفتم که بهترین و بدترین سازمانها رو معرفی کنم. به عنوان بدترین اورگان دولتی، سازمان نظام وظیفه عمومی که امیدوارم کار هیچ بنی بشری به اینجا گیر نکنه. اما به عنوان بهترین اورگان دولتی، وزارت علوم، تحقیقات و فن آوری. پیشنهاد میشه که اگر که بیکار شدید یا حوصلتان سر رفت یه دلیل برای خودتان بتراشید و یه سری به این وزارت خونه بزنید. به عنوان پیک نیک مثلاً. آدم لذت میبره واقعاً.
 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:31  توسط دون  | 
خیلی جالبه که الان رفتم ببینم توی فروردین 87 چی برنامه ریزی انجام دادم که تا الان محقق شده باشه. ولی اصلا من هیچ پستی فروردین 87 نداشتم. :(
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:48  توسط دون  | 
کلن کریزی تاک به کسی میگند که کریزی هست و ور میزنه. حالا کریزی به کسی میگن که هر چی دار و ندارشو و شخصی ؛ خصوصی  و هر چی داره میاد میرزه وسط سفره که بقیه مخورند و ببرند و ببرند
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:40  توسط دون  | 
هر دو بینمان دیوار بی اعتمادی. فرو نکن لامذهب این خنجر دراز را در این دیوار باند . اون کسی که آن طرف دیوار هم تلاش میکرد. از حنجر تو مرد

چ.ن : تحت تاثیر
 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:56  توسط دون  | 
 
  بالا